که زبانش بند آمد
و نفهمیده به کوچ پرنده ها پر زد
صدای حالا و هیچ
... و آن مزه ناملموس!
چقدر شاعران دیوانه این روزها زیاد شده است!
که بی هیچ ابائی پرنده ها را به خودکشی وامیدارند!
مترسک را زنده میکنند!
فنجان و استکان و کوچه های بی کسی را ...!
و "عصرانه" را
که بگوید!
بیچاره اشیاء ساکن
دیوارهای آجری!
و تمام جمادات روی زمین!
درست نقطه سر خط بود!
که حرف زد!
بغض کرد!
و عشق را در باجه های تلفن رها نمود!
تمام کن!
اینجا کسی پشت خط نیست!
و هق هق تو بی معنی ست!
دیگر تحملت برایم سخت است!
تمام کن!
من آن فلز سنگین نیستم
که در سکوت آسمانخراشها خزیده اند و به لی لی کودکان نابالغ برشانه های باد میخندند!
باور کن ! من آن سکه قدیمی یم
که حضور گریه های تو را می فهمم!
و نقطه .....
سرخط!
خداحافظ!...
تمام مردم اين شهر به خواب رفته اند!
... و شب بخير سلام دوباره ديروز!
تمام نگفته ها بدون جواب رفته اند!
چه گنگ بود، ماهي كه درون تنگ بود!
... و لي لي آن كودك چسبيده به ديواره رحم!
اتاق تيره ديروز ، بدون چشم
كه روبروي آينه ها چراغ شوند!
دوباره شب بخير!
بهانه بود ميدانم!
نيامدنت هم بهانه بود!
هر چند كه نشانه هزار هزار هست!
هر چند كه ماه هست، يار هست!
همين كه نمي آيي بيشتر دلم مي تپد!
همين كه كودكان تشنه باران، همين كه تو
شبانه شب بخير!
يك كوچه بالاتر ، ترانه پشت ترانه!
يك كوچه پايين تر ، عزا و گريه و سكوت!
به روي پنجره پرده اي سياه كشده ام !
ميدانم كه نمي آيي!
هر چند كه دزدكي از زير پرده نگاه ميكنم ماه را
كه ببينم ، صبح ميشود يا نه؟!
... و شب بخير، براي همين مردگان نيمه جان!
براي همين كودكان خيس ، تشنه و در سراب خزيده از ترس شبانه!
ميترسم همين جور بماند! كه تا ابد نيآيي!
جواب اين همه ابله را چه كسي خواهد داد!
******
هر وقت كه در اين شبانه ها
از روبروي هر كس كه مي گذرم فقط ميگويم:
شب بخير! چرا خوابيده اي!
****
چقدر تشنه گريه ام
خوب است!
بگذار همينگونه شب بماند!
پستو براي گريستن عبوس و تشنه بود!
.... و له له ميزند اين دل! كه ميآيي يا نه؟!
اما هماره همين گونه منتظر ميمانم !
کنار خلوت خود از آتیه - یا از ازل میگفتیم
حالا نمی گویمت بیا - که بسیار دیر گشته است!
باور کن از خودم - و با خودم - تمام خودم سیر گشته است!
از شنبه های بدون تو آقا! ما هم شماره ایم
با تیک تاک ساعتی چون عقربه های پاره پاره ایم
یکشنبنه های سرد را کنار بخاری خواب می شویم
و چون شبیه تکه های یخ از شرم - حیا - آب میشویم
گاهی برای خود میگویم دوشنبه که آید می آیی!
سلام و صلات میدهیم - برای همانی که فردایی!
و در سه شنبه های پر از فراق چکه چکه آب می شویم
و قاب عکس ترا می بوسیم و شکسته قاب می شویم!
چهار شنبه از نیامدنت گذشت - دیگر چه سود؟!
ابلیس نشسته جای تو - چون یک سراب تشنه جای رود!
جارو بدست تمام پنجشنبه ها کوچه ها را می روبیم
و خواب دانه گندم ز ذهن آدم و حوا می روبیم!
شاید که آمدی و سفره های پر از بهشت را آوردی!
دوباره آدمی زنو - حوایی - خاکی و خشت را آوردی!
...و عصر جمعه ها برای آمدنت دلتنگ می شویم!
برای تمام غزلهای کهنه مان پی رنگ می شویم!
ميراث ليلي
وقتي كه خواب شيرينش را برايم تعريف ميكرد در ميان چشمانش ستارههاي آسمان را نگاه ميكردم و وقتي كه چشمانش را ميبست من از شيريني خوابش لذت ميبردم، توي پارك زير گلهاي انار بود يا نميدانم، در خيابان اقاقي زير درختان اقاقيا بود كه دلم به هوس چشمهاي سرگردانش همه ديوارهاي سر راه را خراب كرد و دربدر دنبال ميراث گمشدهاش راه افتاد، دوست خاله با آن لبهاي نارنجش حقيقت را به من ياد داد:« بچه! تا سه نشه بازي نشه! ما ليلي رو برات هديه ميديم ، اما اين ميراث ليلي نيست، ميراث ليلي دنياييه كه تو بايد براش بسازي!»
×××
دو كيسه داشتم ، لب جوي عمر نشستم و به اندازه دو كيسه گريه كردم، بعد كيسهها را داخل كيفم گذاشتم، از خواب كه بيدار شدم، ليلي مثل انار شده بود، لبهايش ترك خورده و دانههاي چشمانش سرخ سرخ سرخ شده بود:« اين دو كيسه رنگارنگ رو از كجا آوردي؟! نكنه زندگيتو از من مخفي كردهاي!؟ به خدا اگه از راه خلاف جمعشون كرده باشي از اين خونه فرار ميكنم.!»
از خجالت سرم را به بستر ليلي گذاشتم و اشك چشمانم را مخفي كردم:« ليلي! ليلي! زندگي يه بازيه! يا مث يه بوسه شرينه! يا مث يه عطش كشنده! من زندگي رو بازي كردم، به اندازه دو كيسه، تازه ! اون هم به خاطر تو!»
من ميدانستم كه دارم خوابهاي شيرين ليلي را خراب ميكنم. دوست خاله اين دفعه با لبهاي كبودش سرم داد كشيد:« پسرهء ديوونه!» و رد شد!
دلم به اندازه انار ترك خورده بود، داشتم پلهاي پشت سر را خراب ميكردم، داشتم ليلي را با دستهاي خودم ميچيدم و ليلي در بستر آخرين شبهاي پاييزي بوسههايش را تكرار كرد، بوي سيب ميدادند، بوي اقاقياي سر ظهر! بوي نصف شدن من و ليلي!
××××
بيمارستان در سكوت مسافرانش سكته كرده بود و فقط گاهگاهي گمشدهاي را فرا خوانده بودند، وقتي كه مرا خواستند به اندازهء هزار قرن پير شدم! سر پرستاري داد كشيدم:« آهاي! ليليِ منو چيكار كردين؟! من بچهگيهاشو خوب به ياد دارم شما چطور خاطرهء جوونيشو گم كردين؟!»
دوست خاله با لبهاي ترك خوردهاش به آرامي گفت:« ميراث تو از ليلي يه بوسه بود و يا شايد هم حالا يه فاتحه باشه! اما ميراث ليلي از تو دنيايه خراب شدهايه كه براش ساختي ، باور كن!»
سرم داغ شده بود،رفتم و نشستم لب جوي عمر و به اندازهء هزار كيسهء خاليتر از زندگي گريه كردم، دم صبح، سر ظهر، دل شب، هي رو ميكردم به سنگ سقوط آدمي و ميگفتم:« خاك بر سرت! آخرين شب دل كدوم شيكسته رو توي سينهات جا دادي كه حالا داري اين طوري زار و زار گريه ميكني!؟»
بعد رو به ليلي ميگفتم:« اين دو الماس رو از كجا آوردي؟!» ليلي هم توي خوابهايش قدم ميزد :« از خانجون هديه گرفتم!» توي پارك، سر قبر خانجون، توي آينهء شفاف زندگي، لبهايش را ميچيدم و بجايش دو كاسه شراب دل ميريختم:« مگه خانجون آهوي صحرا بود كه ميراثش رو به بچهاش بده؟!» ليلي بچه آهوي بيكس، دو قدم فاصله ميگرفت:« به جون خودم خانجون آهو نبود! اما بچه آهو داشت، فقط اين دو كيسه رو به من داد و من هم چشامو توي كيسهها جا گذاشتم و دو تا چشم ياقوتي برداشتم، خانجون هم سرم داد كشيد:«( دخترك فضول! من از دم صبح ميرم و انگور ميچينم اونوقت تو هم
…!)» ليلي بغض ميكرد.!×××
استخوانهايش را با دستهاي خودم داخل حعبهء رنگي و الماسگونه جمع ميكنم و براي زيارت ميبرم سر قبر آقا!
توي راه، لب جاده، رو به جنگل مينشينم و به اندازهء يك روح و دو جسم گريه ميكنم!!!
…۱۳۷۸
کنار خلوت خود- از آتیه - یا از ازل میگوئیم!
حالا نمیگویمت بیا که دیگر بسیار دیر گشته است.
باور کن از خودم - و با خودم - تمام خودم ! سیر گشته است!
از شنبه های نو بدون تو آقا! ما هم شماره ایم!
با تیک تاک ساعتی ! چون عقربه های پاره پاره ایم!
یکشنبه های سرد را کنار بخاری خواب میشویم!
و چون شبیه تکه های یخ ! از شرم ! حیا ! آی میشویم!
گاهی برای خود میگوئیم - دوشنبه که آید می آیی.
سلام و صلات میدهیم برای همانی که فردایی.
و در سه شنبه های پر از فراق چکه چکه آب میشویم!
و قاب عکس ترا می بوسیم و شکسته قاب میشویم.
چهار شنبه از نیامدنت گذشت! دیگر چه سود!
ابلیس نشیته جای تو ! چون یک سراب تشنه جای رود!
جارو بدست تمام پنجشنبه ها ! کوچه ها را می روبیم!
و خواب دانه گندم! ز ذهن آدم و حوا میروبیم!
شاید که آمدی و سفره ای پر از بهشت را آوردی!
دوباره آدمی ز نو! حوایی! خاکی و خشت را آوردی!
... و عصر جمعه ها برای آمدنت دلتنگ میشویم!
برای تمام غزلهای کهنه مان پیرنگ میشویم!
براي كودكان « قــــانا»
---------------------
…
و آسمان عبوس و دل گرفتهياسهاي وحشي نابارور
پرندههاي دم دمي مزاج
…
بهانهاي براي كوچ!…
و كودكان مدرسه نرفتهكلاس نديده
اگر سلامشان ندهيد دلگير ميشوند!
اگر اخم كنيد گريه ميكنند!
هنوز مفهوم مرگ را نميدانند
و فقط ميبينند
لمس ميكنند
كه آتش سوزان است!
برف ، يخبندان!
كتاب و دفترش
و مشقهاي نانوشتهاش!
عبور پرندههاي وحشي
و كوچ نابهنگام ، بيخداحافظي!
پاككن را بردار!
كودكان آوار!
بايد اين درخت سوخته را پاكش كرد!
بايد اين ابر نشسته را پاكش كرد!
بايد اين قاب شكسته را پاكش كرد!
نه !
صبر كن!
صداي وحشتناكي ميآيد!
صداي زوزههاي وحشي شيطان!
و الكلهاي فرو رفته در معده ايشان!
گوشهايتان را پنبه كردهاند!؟
آسوده بخوابيد!
كسي اينجا شما را شمارش نميكند!
كسي نميداند كه مشق شبتان را در زير نور كدامين فانوس مينويسيد؟
كسي نميفهمد!
كسي نميخواهد كه مدادهايتان را بشكند!
قطعا هزار هزار درخت سوخته برايتان دعا خواهد كرد!
×××
و آسمان سخت گرفته !
عبـــــــوس!
و جفتي دست
بيپيكر!
صداي وحشتناك مرگ
آنها كه هنوز مرگ را هجي نكردهاند!
يا سوختن را ياد نگرفتهاند!
×××
ديروز
نخلهاي عريان ، روسياه!
ديروز
باغهاي شكوفه نداده!
ديروز
كودكان صبرا
– شتيلا!ديروز
صداي شكستن استخوان پريزاده كوچك
در گهوارههاي بوسني!
ديروز
ضجههاي تنهاي كودك فلسطين!
ديروز
خرمشهر و كودكان زبان دوختهاش!
ديروز سرهاي بيپيكر كوچك
در كوچهباغهاي قرهباغ
و وحشت آذر!
ديروز ِ بيتاريخ!
بيامضاء!
بينام و نشان!
×××
و امروز!
آسمان سخت دلگرفته!
آواز شيطان در دستهاي خونين زيتون!
و «قــانا»
با خاكروبههاي وحشي
و بمبهاي نيتروني!
و دهان الكل گرفته شيطان!
و كودكان عبوس «قانا»
با چشمهاي سخت مايوس!
از تو
از من
از تمام همبازيهايش!
از جنوب آفريقا
تا جادههاي يخزده آلاسكا!
از باغهاي گيلاس!
تا كاكتوسهاي ناميمون!
از دستهاي زخمي سياه!
تا روسپيان گيسوطلاي ساحل درياي مرمره!
تا ابليس !
و آه از نهاد برون آمده!
«قانا» آغاز وحشت انسان!
و انتهاي تمام پاكيها!
ظهور شيطان در رگهاي متورم آن گردن زشت!
آه از دست تو اي ابليس!
پيامت را تمام زمين شنيد و ذرهاي نجنبيد!
و تنها شاعران بيحوصله
وحشتناك از پي باران دويدند و گريستند!
و هر چه خواستند
نتوانستند براي خدا نامهاي بنويسند!
و شكوهاي !
از دست تو!
از دست شما!
از دست آن ايل و تبار وحشي!
با گاوهاي سامري
سر بريده بر دستهاشان!
×××
…
و آسمان سخت فرو مانده در خويشفرصتي براي ترك خوردن بغض نيست!
لحظهاي بعد
…تيرآهني
يا آجري
يا تمام آسمان
فرو خواهد ريخت!
حتي مجالي براي گريستن نيست
كودك سربريدهام!
آسوده بخواب كودك «قانا»
در آغوش گرم مادرت!
كه بالهاي فرشتگان به ديدار تو گستردهاند.
اينگونه مرا پريشان و گيج اگر ميبيني
گناه من نيست
ماندهام كه چه بنويسم؟!
آخر هيچ شاعري نتوانست بنويسد!
هزار بار قدم زنان در ميان دو بنبست!
از كوچه بنبست خودم
تا زير درختان زيتون
همواره راه رفتم و ناسزا گفتم!
شايد!
شايد كه صدايت را بشنوم !
اما دريغ از ضجهاي كوتاه
يا سرودي حزين
يا حتي وحشتي كه در پس چشمان تو لانه كرده بود!
×××
آسوده بخواب!
كودك تنهايم!
در آغوش زيتونهاي نابارور « قانا»
آسوده بخواب!
جايي براي زيستن در سكوت اين سرزمين نمانده است!
8/5/1385