تبليغاتX
یک شاعر
نوشته های دلتنگی من
سـكه
خواستي اسم مرا بروي تمام سكه‌هاي آهني حك كني تا من سنگيني اين همه درد را بر دوش خود بكشم ، بعد يكي از آن طرف با بغضي ترك خورده بگويد:« فراموشم مكن» و خودش فراموش شود.
****

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:27  توسط حسین  | 

... درست نقطه سرخط بود

                    که زبانش بند آمد

                    و نفهمیده به کوچ پرنده ها پر زد

صدای حالا و هیچ

... و آن مزه ناملموس!

چقدر شاعران دیوانه این روزها زیاد شده است!

       که بی هیچ ابائی پرنده ها را به خودکشی وامیدارند!

                   مترسک را زنده میکنند!

                  فنجان و استکان و کوچه های بی کسی را ...!

و "عصرانه" را

که بگوید!

بیچاره اشیاء ساکن

                 دیوارهای آجری!

                     و تمام جمادات روی زمین!

درست نقطه سر خط بود!

                که حرف زد!

                     بغض کرد!

                         و عشق را در باجه های تلفن رها نمود!

تمام کن!

اینجا کسی پشت خط نیست!

             و هق هق تو بی معنی ست!

دیگر تحملت برایم سخت است!

تمام کن!

من آن فلز سنگین نیستم

            که در سکوت آسمانخراشها خزیده اند و به لی لی کودکان نابالغ برشانه های باد میخندند!

باور کن ! من آن سکه قدیمی یم

             که حضور گریه های تو را می فهمم!

و نقطه .....

     سرخط!

         خداحافظ!...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:46  توسط حسین  | 

... و شب بخیر عروسک شبانه ام!

   تمام مردم اين شهر به خواب رفته اند!

... و شب بخير سلام دوباره ديروز!

   تمام نگفته ها بدون جواب رفته اند!

چه گنگ بود، ماهي كه درون تنگ بود!

... و لي لي آن كودك چسبيده به ديواره رحم!

اتاق تيره ديروز ، بدون چشم

           كه روبروي آينه ها چراغ شوند!

دوباره شب بخير!

بهانه بود ميدانم!

نيامدنت هم بهانه بود!

    هر چند كه نشانه هزار هزار هست!

هر چند كه ماه هست، يار هست!

همين كه نمي آيي بيشتر دلم مي تپد!

همين كه كودكان تشنه باران، همين كه تو

          شبانه شب بخير!

يك كوچه بالاتر ، ترانه پشت ترانه!

 يك كوچه پايين تر ، عزا و گريه و سكوت!

به روي پنجره پرده اي سياه كشده ام !

ميدانم كه نمي آيي!

    هر چند كه دزدكي از زير پرده نگاه ميكنم ماه را

           كه ببينم ، صبح ميشود يا نه؟!

... و شب بخير، براي همين مردگان نيمه جان!

براي همين كودكان خيس ، تشنه و در سراب خزيده از ترس شبانه!

ميترسم همين جور بماند! كه تا ابد نيآيي!

جواب اين همه ابله را چه كسي خواهد داد!

******

هر وقت كه در اين شبانه ها

      از روبروي هر كس كه مي گذرم فقط ميگويم:

شب بخير! چرا خوابيده اي!

****

چقدر تشنه گريه ام

خوب است!

بگذار همينگونه شب بماند!

پستو براي گريستن عبوس و تشنه بود!

.... و له له ميزند اين دل! كه ميآيي يا نه؟!

اما هماره همين گونه منتظر ميمانم !

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:21  توسط حسین  | 

و عصر جمعه ها برای آمدنت غزل میگفتیم

کنار خلوت خود از آتیه - یا از ازل میگفتیم

حالا نمی گویمت بیا - که بسیار دیر گشته است!

باور کن از خودم - و با خودم - تمام خودم سیر گشته است!

از شنبه های بدون تو آقا! ما هم شماره ایم

با تیک تاک ساعتی چون عقربه های پاره پاره ایم

یکشنبنه های سرد را کنار بخاری خواب می شویم

و چون شبیه تکه های یخ از شرم - حیا - آب میشویم

گاهی برای خود میگویم دوشنبه که آید می آیی!

سلام و صلات میدهیم - برای همانی که فردایی!

و در سه شنبه های پر از فراق چکه چکه آب می شویم

و قاب عکس ترا می بوسیم و شکسته قاب می شویم!

چهار شنبه از نیامدنت گذشت - دیگر چه سود؟!

ابلیس نشسته جای تو - چون یک سراب تشنه جای رود!

جارو بدست تمام پنجشنبه ها کوچه ها را می روبیم

و خواب دانه گندم ز ذهن آدم و حوا می روبیم!

شاید که آمدی و سفره های پر از بهشت را آوردی!

دوباره آدمی زنو - حوایی - خاکی و خشت را آوردی!

...و عصر جمعه ها برای آمدنت دلتنگ می شویم!

برای تمام غزلهای کهنه مان پی رنگ می شویم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:0  توسط حسین  | 

ميراث ليلي

وقتي كه خواب شيرينش را برايم تعريف ميكرد در ميان چشمانش ستاره‎هاي آسمان را نگاه ميكردم و وقتي كه چشمانش را مي‎بست من از شيريني خوابش لذت مي‎بردم، توي پارك زير گلهاي انار بود يا نمي‎دانم، در خيابان اقاقي زير درختان اقاقيا بود كه دلم به هوس چشمهاي سرگردانش همه ديوارهاي سر راه را خراب كرد و دربدر دنبال ميراث گمشده‏‎اش راه افتاد، دوست خاله با آن لبهاي نارنجش حقيقت را به من ياد داد:« بچه! تا سه نشه بازي نشه! ما ليلي رو برات هديه ميديم ، اما اين ميراث ليلي نيست، ميراث ليلي دنياييه كه تو بايد براش بسازي!»

×××

دو كيسه داشتم ، لب جوي عمر نشستم و به اندازه دو كيسه گريه كردم، بعد كيسه‎ها را داخل كيفم گذاشتم، از خواب كه بيدار شدم، ليلي مثل انار شده بود، لبهايش ترك خورده و دانه‎هاي چشمانش سرخ سرخ سرخ شده بود:« اين دو كيسه رنگارنگ رو از كجا آوردي؟! نكنه زندگيتو از من مخفي كرده‎اي!؟ به خدا اگه از راه خلاف جمعشون كرده باشي از اين خونه فرار ميكنم.!»

از خجالت سرم را به بستر ليلي گذاشتم و اشك چشمانم را مخفي كردم:« ليلي! ليلي! زندگي يه بازيه! يا مث يه بوسه شرينه! يا مث يه عطش كشنده! من زندگي رو بازي كردم، به اندازه دو كيسه، تازه ! اون هم به خاطر تو!»

من ميدانستم كه دارم خوابهاي شيرين ليلي را خراب مي‎كنم. دوست خاله اين دفعه با لبهاي كبودش سرم داد كشيد:« پسرهء ديوونه!» و رد شد!

دلم به اندازه انار ترك خورده بود، داشتم پلهاي پشت سر را خراب مي‎كردم، داشتم ليلي را با دستهاي خودم مي‎چيدم و ليلي در بستر آخرين شبهاي پاييزي بوسه‎هايش را تكرار كرد، بوي سيب مي‎دادند، بوي اقاقياي سر ظهر! بوي نصف شدن من و ليلي!

××××

بيمارستان در سكوت مسافرانش سكته كرده بود و فقط گاهگاهي گمشده‎اي را فرا خوانده بودند، وقتي كه مرا خواستند به اندازهء هزار قرن پير شدم! سر پرستاري داد كشيدم:« آهاي! ليليِ منو چيكار كردين؟! من بچه‎گيهاشو خوب به ياد دارم شما چطور خاطرهء جوونيشو گم كردين؟!»

دوست خاله با لبهاي ترك خورده‎اش به آرامي گفت:« ميراث تو از ليلي يه بوسه بود و يا شايد هم حالا يه فاتحه باشه! اما ميراث ليلي از تو دنيايه خراب شده‎ايه كه براش ساختي ، باور كن!»

سرم داغ شده بود،‌رفتم و نشستم لب جوي عمر و به اندازهء هزار كيسهء خاليتر از زندگي گريه كردم، دم صبح، سر ظهر، دل شب، هي رو مي‎كردم به سنگ سقوط آدمي و مي‎گفتم:« خاك بر سرت! آخرين شب دل كدوم شيكسته رو توي سينه‎ات جا دادي كه حالا داري اين طوري زار و زار گريه مي‎كني!؟»

بعد رو به ليلي مي‎گفتم:« اين دو الماس رو از كجا آوردي؟!» ليلي هم توي خوابهايش قدم مي‎زد :« از خانجون هديه گرفتم!» توي پارك، سر قبر خانجون، توي آينهء شفاف زندگي، لبهايش را مي‎چيدم و بجايش دو كاسه شراب دل مي‎ريختم:« مگه خانجون آهوي صحرا بود كه ميراثش رو به بچه‎اش بده؟!» ليلي بچه آهوي بي‎كس، دو قدم فاصله مي‎گرفت:« به جون خودم خانجون آهو نبود! اما بچه آهو داشت، فقط اين دو كيسه رو به من داد و من هم چشامو توي كيسه‎ها جا گذاشتم و دو تا چشم ياقوتي برداشتم، خانجون هم سرم داد كشيد:«( دخترك فضول! من از دم صبح ميرم و انگور مي‎چينم اونوقت تو هم !)» ليلي بغض ميكرد.!

×××

استخوانهايش را با دستهاي خودم داخل حعبهء رنگي و الماس‎گونه جمع مي‎كنم و براي زيارت مي‎برم سر قبر آقا!

توي راه، لب جاده، رو به جنگل مي‎نشينم و به اندازهء يك روح و دو جسم گريه مي‎كنم!!!

۱۳۷۸

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 8:14  توسط حسین  | 

و عصر جمعه ها برای آمدنت غزل میگوئیم!

کنار خلوت خود- از آتیه - یا از ازل میگوئیم!

حالا نمیگویمت بیا که دیگر بسیار دیر گشته است.

باور کن از خودم - و با خودم - تمام خودم ! سیر گشته است!

از شنبه های نو بدون تو آقا! ما هم شماره ایم!

با تیک تاک ساعتی ! چون عقربه های پاره پاره ایم!

یکشنبه های سرد را کنار بخاری خواب میشویم!

و چون شبیه تکه های یخ ! از شرم ! حیا ! آی میشویم!

گاهی برای خود میگوئیم - دوشنبه که آید می آیی.

سلام و صلات میدهیم برای همانی که فردایی.

و در سه شنبه های پر از فراق چکه چکه آب میشویم!

و قاب عکس ترا می بوسیم و شکسته قاب میشویم.

چهار  شنبه از نیامدنت گذشت! دیگر چه سود!

ابلیس نشیته جای تو ! چون یک سراب تشنه جای رود!

جارو بدست تمام پنجشنبه ها ! کوچه ها را می روبیم!

و خواب دانه گندم! ز ذهن آدم و حوا میروبیم!

شاید که آمدی و سفره ای پر از بهشت را آوردی!

دوباره آدمی ز نو! حوایی! خاکی و خشت را آوردی!

... و عصر جمعه ها برای آمدنت دلتنگ میشویم!

برای تمام غزلهای کهنه مان پیرنگ میشویم!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 7:50  توسط حسین  | 

براي كودكان « قــــانا»

---------------------

و آسمان عبوس و دل گرفته

ياسهاي وحشي نابارور

پرنده‎هاي دم دمي مزاج

بهانه‎اي براي كوچ!

و كودكان مدرسه نرفته

كلاس نديده

اگر سلامشان ندهيد دلگير ميشوند!

اگر اخم كنيد گريه ميكنند!

هنوز مفهوم مرگ را نمي‎دانند

و فقط مي‎بينند

لمس مي‎كنند

كه آتش سوزان است!

برف ، يخبندان!

كتاب و دفترش

و مشق‎هاي نانوشته‎اش!

عبور پرنده‎هاي وحشي

و كوچ نابهنگام ، بي‎خداحافظي!

پاك‎كن را بردار!

كودكان آوار!

بايد اين درخت سوخته را پاكش كرد!

بايد اين ابر نشسته را پاكش كرد!

بايد اين قاب شكسته را پاكش كرد!

نه !

صبر كن!

صداي وحشتناكي مي‎آيد!

صداي زوزه‎هاي وحشي شيطان!

و الكلهاي فرو رفته در معده ايشان!

گوشهايتان را پنبه كرده‎اند!؟

آسوده بخوابيد!

كسي اينجا شما را شمارش نمي‎كند!

كسي نمي‎داند كه مشق شبتان را در زير نور كدامين فانوس مي‎نويسيد؟

كسي نمي‎فهمد!

كسي نمي‎خواهد كه مدادهايتان را بشكند!

قطعا هزار هزار درخت سوخته برايتان دعا خواهد كرد!

×××

و آسمان سخت گرفته !

عبـــــــوس!

و جفتي دست

بي‎پيكر!

صداي وحشتناك مرگ

آنها كه هنوز مرگ را هجي نكرده‎اند!

يا سوختن را ياد نگرفته‎اند!

×××

ديروز

نخلهاي عريان ، روسياه!

ديروز

باغهاي شكوفه نداده!

ديروز

كودكان صبرا شتيلا!

ديروز

صداي شكستن استخوان پريزاده كوچك

در گهواره‎هاي بوسني!

ديروز

ضجه‎هاي تنهاي كودك فلسطين!

ديروز

خرمشهر و كودكان زبان دوخته‎اش!

ديروز سرهاي بي‎پيكر كوچك

در كوچه‎باغهاي قره‎باغ

و وحشت آذر!

ديروز ِ بي‎تاريخ!

بي‎امضاء!

بي‎نام و نشان!

×××

و امروز!

آسمان سخت دلگرفته!

آواز شيطان در دستهاي خونين زيتون!

و «قــانا»

با خاكروبه‎هاي وحشي

و بمبهاي نيتروني!

و دهان الكل گرفته شيطان!

و كودكان عبوس «قانا»

با چشمهاي سخت مايوس!

از تو

از من

از تمام همبازيهايش!

از جنوب آفريقا

تا جاده‎هاي يخ‎زده آلاسكا!

از باغهاي گيلاس!

تا كاكتوسهاي ناميمون!

از دستهاي زخمي سياه!

تا روسپيان گيسوطلاي ساحل درياي مرمره!

تا ابليس !

و آه از نهاد برون آمده!

«قانا» آغاز وحشت انسان!

و انتهاي تمام پاكيها!

ظهور شيطان در رگهاي متورم آن گردن زشت!

آه از دست تو اي ابليس!

پيامت را تمام زمين شنيد و ذره‎اي نجنبيد!

و تنها شاعران بي‎حوصله

وحشتناك از پي باران دويدند و گريستند!

و هر چه خواستند

نتوانستند براي خدا نامه‎اي بنويسند!

و شكوه‎اي !

از دست تو!

از دست شما!

از دست آن ايل و تبار وحشي!

با گاوهاي سامري

سر بريده بر دستهاشان!

×××

و آسمان سخت فرو مانده در خويش

فرصتي براي ترك خوردن بغض نيست!

لحظه‎اي بعد

تيرآهني

يا آجري

يا تمام آسمان

فرو خواهد ريخت!

حتي مجالي براي گريستن نيست

كودك سربريده‎ام!

آسوده بخواب كودك «قانا»

در آغوش گرم مادرت!

كه بالهاي فرشتگان به ديدار تو گسترده‎اند.

اينگونه مرا پريشان و گيج اگر مي‎بيني

گناه من نيست

مانده‎ام كه چه بنويسم؟!

آخر هيچ شاعري نتوانست بنويسد!

هزار بار قدم زنان در ميان دو بن‎بست!

از كوچه بن‎بست خودم

تا زير درختان زيتون

همواره راه رفتم و ناسزا گفتم!

شايد!

شايد كه صدايت را بشنوم !

اما دريغ از ضجه‎اي كوتاه

يا سرودي حزين

يا حتي وحشتي كه در پس چشمان تو لانه كرده بود!

×××

آسوده بخواب!

كودك تنهايم!

در آغوش زيتونهاي نابارور « قانا»

آسوده بخواب!

جايي براي زيستن در سكوت اين سرزمين نمانده است!

8/5/1385

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:32  توسط حسین  |